پیدا نمی کنی مرا دیگر
پیدا نمی کنی مرا
سوت زنان
به سمت تاریکی جنگل می روی
شب ها
و از همانجا
به پنجره ای روشن خیره می مانی
که تار شده است حالا
در چشمهای من
عبور نکرده است
از سینه ی تو
دشتی که در منافذ من
پوست می اندازد
پروانه ای که سحرگاهیست هنوز
و از برابر خوابگاه ما
گذر نمی کند دیگر
تعجب نمی کنی
زنگ نمی زنی به کسی
چیزی نمی گویی هم
شکاف های زیر پوستت را که باز کنی
بریدگی هایی سقف را می پوشاند
از روزنه نزدیک می شوم به تو
واز شیاری به شیاری دیگر می رویم
سوت زنان
به سمتی
که زمزمه
درخت ها را
خاموش کرده است
تا آن روز
ترا
پخش شده
در استشمام ذراتی
خواهم دید
که باد
در گردش گلها
نمی بیند
تا آن روز
پوست ورم کرده ام را
کسی نخواهد دید
روزی که به خانه ی من می آیی
و مرا ماده خرسی مهربان می یابی
چسبیده به کندوها
که در تاریک روشن خانه می ایستد
و زنبور هایش را می شمارد
|
+| نوشته شده توسط
مهرگان نام آور در
Mon 18 May 2009
|