منجر شده ايم در واقع .منجر به چیزی که نبوده ايم اصلن . هستی ِ منجر به چیزی را داريم .بیش از حد سکوت کرده ای و بیزاری .این درست همان حالتی ست که در شاعرانگی ِ به تعویق افتاده ی ما به شدت ِ هر چه تمام تر دارد خودش را همگانی می کند . درست همان چیزی که من آن را آزار شعر می نامم ونه آسیب ِ آن. .جهان ازهم پاشیده ما را به همان سمتی می برد که می رود . رونده ای که منجر به چیزی می شود که نيست نبوده هيچوقت.نبوده ايم .
اما چرا آزار ؟
وقتي من در پهنايم گرفتار آمده باشم ونهايت من چيزي جز نوشتن نباشد وقتي نوشتن تنها برون رفتي باشد كه بي تابانه سر برميگرداند به قصد بازگشت .و قتي نوشتن آزاري باشد در آمد وشد خود ونه به هيچ قصد و مقصدي در آغاز ،كلمات ، آسيمه سر و خسته بانظمي هميشگي چون سپاهي از مورچگان آدم خوار مي آيند تا تو را ببلعند . فرياد ميزني و كلمات را .صفوف محكم دشمن را در هم ميريزي و با اين كار نظم موجود در حيات نوشتار را محكوم به ريزش در برابر زباني ميكني كه تو هم اكنون آفريده اي.
نوشتن را با نيافريدن آزار مي دهيم .حال آنكه نوشتن بايد آزار زبان باشد ونه آزار خود.
مسيله ساده تر از تصور ماست . چرا وقتي كه ميترسيم نميتوانيم ترس را در نهايتش به بيرون پرتاب كنيم . بانوشتن .چرا زماني كه بيتابانه انتظار ميكشيم اين رنج تا انتها كشيده را نميتوانيم بر زبان تحميل كنيم(بر زبان بياوريم ) .چرا نمي توانيم اميال و ناكاميهاي شخصي و اجتماعي مان را ، اندوه و شادماني حاصل از حياتمان را آنگونه كه هستند بنويسم .چون آن سد بزرگ آن در پولادي آن هيولاي بي شاخ و دم نمي گذارد . مار خورده افعي شده است . زبان از ما تغذيه مي.كند. زبان از ما قوي تر است و تنها به همين دليل از ما قوي تر شده است .
زبان فريبنگي اش را به ما مديون است . تنهايي و شكست ناپذيري اش را به ما مديون است .ما باسكوت ونظم هميشگي مان جهان را به خطر مي اندازيم .جهان را در ترسي فزاينده شكل داده ايم در واقع . چون ناتوانيم از سخن گفتن در برابر او .سخن گفتن از هر آنچه آزرده كرده است حياتمان را .منجر شده ايم به چيزي كه خود ساخته ايم .
زبان را با نوشتن (آفريدن چيزي كه در اختيار اونبوده است تا كنون)بايد آزرد .خسته كرد .بايد اورا از پا در آورد .
و اين آغاز خوبي است براي پي بردن به اين مسيله كه جهان از هم پاشيده ي ما را تنها گستره ي كلام نجات ميدهد وبس و آنكس كه مينويسد(ميگويد) نجات دهنده ي مغموم وعده داده نشده ايست كه به ترميم بقاياي پيكر نيمخورده ي خود(انسان) برخاسته است .
آيا مفاهيم ساخته ي ذهن انسان در گستره ي زبان به آساني جاي نمي گيرند . آيا ذهن انسان ساخته ي زبان نيست . آيا مفاهيمي چون عدالت شرافت صداقت خيانت ايمان و بي ايماني و دروغ و نابرابري و ... كه هر كدام را مي شود از ديگري برداشت كرد در ساحت زبان جاي نميگيرند؟ نميتوان به آساني پي برد به ديالكتيك آشكارشان مگر؟
نبر دبي امان انسان با خودش (جنگ).
آيا همه ي اينها در در زمينه ي زبان جاي نميگرند آيا زبا ن (قدرت مسلم افريده ي من )به كوچكترين جزء خود كلمه –انسان وفادار است .همه ي اينها را خود نيافريده است مگر .در ساحت زبان جاي ميگيريم چون سازنده ي زبانيم خود .انسان بي اعتنا به زبان انسان مرده است .زيرا زبان او را به رسميت نخواهد شناخت .
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري كه كوبه ندارد
منجر شده ايم در واقع .منجر به چیزی که نبوده ايم اصلن منجر به چيزي كه سزاوار آن نبوده ايم هيچوقت .در سلطه اين قدرت زيست مي كنيم . گام اول اين است كه بدانيم كه پي ببريم نه در سايه سار كوه كه تكيه داده ايم به ديوي نيمه خفته برهنه . ..كه كله اش را در ابر هاي تاريكي فرو برده است


