پیدا نمی کنی مرا
سوت زنان
به سمت تاریکی جنگل می روی
شب ها
و از همانجا
به پنجره ای روشن خیره می مانی
که تار شده است حالا
در چشمهای من
عبور نکرده است
از سینه ی تو
دشتی که در منافذ من
پوست می اندازد
پروانه ای که سحرگاهیست هنوز
و از برابر خوابگاه ما
گذر نمی کند دیگر
تعجب نمی کنی
زنگ نمی زنی به کسی
چیزی نمی گویی هم
شکاف های زیر پوستت را که باز کنی
بریدگی هایی سقف را می پوشاند
از روزنه نزدیک می شوم به تو
واز شیاری به شیاری دیگر می رویم
سوت زنان
به سمتی
که زمزمه
درخت ها را
خاموش کرده است
تا آن روز
ترا
پخش شده
در استشمام ذراتی
خواهم دید
که باد
در گردش گلها
نمی بیند
تا آن روز
پوست ورم کرده ام را
کسی نخواهد دید
روزی که به خانه ی من می آیی
و مرا ماده خرسی مهربان می یابی
چسبیده به کندوها
که در تاریک روشن خانه می ایستد
و زنبور هایش را می شمارد
ازدلایل عمده ی ما برای گام زدن در این مسیر شروع حرکتی ست که در متن خودش پایدار است و رهایی بخش : نوشتن
اول اینکه اگر کسی بنا به هر دلیلی مخالفتی با این حرکت دارد .باید از زیر نام مستعار بیرون بیاید واگر ایده ای ندارد به نظر من باید شرافتمندانه ترین راه را انتخاب کند که نام محترمانه اش سکوت است .
ودوم این است که تاجایی که می دانم شایستگی را از زیر هیچ قبایی نمی شود بیرون آورد .شایستگی نتیجه عمل گرایی است و بس .
بنا به همین دلایل ساده شروع میکنیم ومهم هم این است .بالا بردن فهم عمومی خودمان ودیگران از زیستن .چون در نوشتن است که رها میشویم فقط .و پی بردن همیشه مهم است .همیشه
به امید نوشتاری بهتر
مهرنویس بهاره
بی مورد است
بی مورد است
دلیلی ست که نیاورده ایم
برای استتار گیاهان
فکریست که نکرده ایم
برای همزیستی مان
نجات نمی دهد ما را
از سلطه ی زیست شناسی
رها نمی کند مارا
از کروی بودن
دو زیست بودنمان را نمی کاهد
اشیاء را
درون مرز ها یش نگاه می داریم
اشیاء را به همان شکل
درون مرز ها نگاه می داریم
که آدمها
شکل ِ کلمه را
دیوانه می کند عاشقی مان را حتی
آزادی ِ انحرا فی
که ستایش می شود
در متن خودش
برای رشد نوعی او مفید تر است انگار
مفید تر است برای رشد نوعی اش
ناتوانی اندامهای او را اما
نمی توان جدی تر گرفت
در برابر نور آفتابی
در برابر نور فلقی رنگش
باید سکوت کرد
چرا که آزردگی
در خطوط درختانش پیدا ست
چرا که اختلال نبودنش را
زیستگاه گیاهی ام فرسوده تر می کند
بیش از این ها
در مورد او
در مورد نور آفتابی رنگش
چیزی نگفته ام هیچوقت
زیرا نجات نمی دهد ما را
سلطه ی زیست شناسی
رها نمی کند مارا
کروی بودن
و بی مورد است
بی مورد است
فهم عمومی زیستن
هرروز از پنجره تو را می بینم
و برای ستایش تو
همین کافی ست
در آسمان بعد از طلوع اگر
تو را نبوسیده باشم حتی
بدهکار چشمانی هستی
که مثل نقاشی کودکان
برق می زند نوری میانشان
و از رو برو زیباترند
امیدواری بزرگی ست اینکه
زیر هیچ ستونی هم
عاشق مردانی نبوده ای هرگز
که ترسیده باشند یک روز
از روبرو شدن با تو
زودتر از موعد
به رختخواب شبانه ات رسیده ای
و ندیده ای خوابی را
که من دیده ام آنجا
به خودت فنجانی چای تعارف میکنی
وخوشحال می شوی
از اینکه تنها نیستم دیگر
و چراغ خانه روشن است هنوز
ما ناخواسته چیزی می گوییم گاهی
وسرما در آرواره هامان گیر می کند
دست می کنی
در جیب بارانی ات
وسیگار لای انگشتانت را میسوزاند
بی شمار
زیرا سرما طبیعی است
زیرا سرمای طبیعی
موازی است
با آنهایی که نامشان را از یاد نبرده ای
دانستن اینکه
به زودی به استخوانی شبیه میشوی
و سگی بر دندان میگیرد تورا حتمن
نگرانت نخواهد کرد
و همین کافی ست البته
امیدواری بزرگیست
به خودت میگویی بارها
: جهان جای فراموشی ست
نه جای زیستن
جهان جای فراموشی ست
به خودت فنجانی چای تعارف میکنی حتمن
واین در حالی ست
که هر روز
شماره ی عینکت بالا تر می رود


