مهرنوشت مدتها قبل از این تا حالا
۱...
چیزی تغییر نکرده است . دخترانه هنوز هم آنجاست.خیابان ِ طویل . پراکنده در بیدهای کهنسال . پیاده روی از هم پاشیده ایست.همین اندازه که که عجله ای برای رسیدن ندارم ، هنوز هم. کولی ها . همه جا هستند . در ابتدا، انتها ،در میانه . بی آغاز و بی پایان اند انگار .
.اولین بار اینطور اتفاق افتاد . خیره شدیم به هم و همین کافی بود برای از دست رفتن. برای چیزی که انتظارش را می کشیدیم همین کافی بود .
گفتم کولی ها . با آن موهای هویجی ِ در هم .هنوز هم بوی عفونت میدهند بوی ماندگی دم غروب در پیاده رو همین بود . هنوزهم می آید .جلوی در بسته ی بزرگ می ایستم .و از رهگزری میپرسم . سر می جنباندوخاموش قدم بر میدارد.انگار گفته باشد هنوز هم در انتهاست ، می دوم.
_ اشتباه آمده اید خانووم!
۲...
سخت است. حفاظت از روزهای ِ از دست رفته.آراستگی بعد از میانسالی را دارد این روزها . توانایی شدید تنها شدن را دارد . فکر کردن به هر چیزی آسان شده است .به تاخیر انداختن هر چیزی در مسیر این رود خانه. تکیدگی را در سایبان ها حس می کنم . زیر گذر گاههای شلوغ که دیگران عجله می کنند برای رسیدن .
دریک خیابان طویل هستم با دو ردیف بید کهنسال در کناره اش .
یادم می آید طور دیگری هم اتفاق افتاد آن لحظه . چیزی پشت آن خیرگی نبود . حرفی نداشتیم بگوییم بهم . بعد ها به من گفت همه ی اینها را. خودش .که زنگ زده است خانه ی مان ومنتظر مانده است تمام روز حتی روز های بعد و نا امید هم نشده است .که وقتی مرا دید ه بعد از آن همه چیزی نگفته است به من . که سکوت بوده است همیشه بین ما .
۳...
پسر با عجله می گوید: کجای قصه بودیم؟
میگویم :پلنگ هر روز از رود خانه می گذشت و مردم با خودشان هر با ر همین را میگفتند که عجب پلنگ ترو تمیزی ست
پسر می گوید : چرا مردم فکر میکردند عجب پلنگ تر و تمیزیست شاید پلنگ میرفته آب بخورد آنجا ؟
میگویم : وسط رودخانه؟ مکث نمیکند پسر
میگوید : کناره ها همیشه گل آلود اند.برای همینه که هروقت من برمیگردم خانه لباسهام گلی ست
می گویم :کجای قصه بودیم؟
۴...
چیزی تغییر نکرده است هنوز .شهر کوچکی که کیلومتر ها با جنگل و دریا فاصله دارد . اغلب خشک است اینجا و نمیشود روی هیچ چیزش حساب کرد .به زمانی سپری شده میماند روزهایش . گاهی هم زمان ندارد اصلن . روز ها در ایوان مینشینم و آلبوم های کهنه ام را ورق میزنم . دفترچه های یادداشتی هم از آنوقت ها دارم . اغلب چیزی برای نوشتن بود .. از توی عکس های دسته جمعی خودم را می کشم بیرون .خیره میمانم به زمانی سپری شده، مدت ها .معمولن دسته جمعی اند . گرچه تک نفره هم تک وتوک پیدا میشود میانشان . یک جور رفتار جمعی بوده انگار، عکس گرفتن در اینجا .
صدای کشیده ی زنگ در است فقط که گاهی میپیچد در راهروی باریک . وگامهای سبک او که مرا برنمیگرداند دیگر . کنجکاوم نمیکند . بی تفاوتی ام مثل خرسندی ام طبیعیست اینجا .حتی طبیعی تراز چیزیست که به زبان می آید.
این عکس در حیاط خانه ای گرفته شده در هفت سالگی کودک . بیمار است انگار و گریه کرده است، به گمانم .خواب آلود، طوری که انگار کودک هفت ساله ای را برای انداختن یک عکس فوری ِ چمدانی از خواب بیدار کرده اند . از خواب نیمروز . پیداست که غمگین است با یک شکاف که شکل بریدگی ست روی پیراهنش .انگشتش را به قصد مکیدن به دهانش گذاشته .
چیزهای دیگری هم از این تصویر میدانم .پسر آمده است اما. حالا نوبت اوست . بایک لیوان آب در دستش . به گمانم حدس زده تشنگی ام را .
میگوید :بگو !
میگویم :پلنگ بی تفاوتی بود .هر روز میرفته توی صف شیر حتی پیش آمد که غذای مانده ی بچه گربه ای را بخورد .می خندد . باور نکرده است .
۵...
"شب ها خودم را تسلی میدهم بیشتر از روزها .شبها پیاده رو تاریک میشود غروب ها .در تاریک روشن .باد هم که بیاید بیدهای پشت پنجره ی کلاس ها شکل عوض میکنند. .و من هر چقدر در راه برگشت بدوم .کوچه تاریک است و دیر رسیده ام به خانه مجبورم دمپای ام را جا بگذارم همیشه .همانجا. کوچه تاریک است .آن پشت هم باد چیزی را به زمیز می کوبد مدام. از ترسم است که این چیزها را میگویم .
دست خط را می شناسم . توی دفتر چه چیزهای ناخوانای زیادی نوشته شده . خط خوردگی ها آنقد زیاد است که پاره شده است کاغذ از فرط سابییدن .
"به دبیرستان میروم.برای تمام کردن .برای پشت سر گذاشتن . گاهی تمام کردن است فقط که اندوه شدید تلف کردن را تخفیف میدهد .متمایزشان میکند اصلن . . بدون امید دارم به دبیرستان میروم .فقط از کولی هایی که در خیابان پرسه میزنند خوشم می آید.از لول خوردن در بوی ماندگی اش حتی . چیز دیگری برایم مهم نیست .حتی تو . امروز حتی یکی از آن چادر نشین ها را بوسیدم .پوست چربش را بوسیدم . در ضمن ..... "
چیز دیگری پیدانیست . پشت صفحه راآنقدر سابیده است که هر دور رویش را از بین برده .
۶...
آن روز هم همین ها را به من گفت . مثل بچه ای توی گهواره ام تکان می خوردم .خبری نبود از چمنزار ی وسیع ،آن پشت ،از گلهای حاشیه ی رود . چمنهای آبزده ی تروتازه است فقط .در این عکس یعنی قبل از آن از دخترانه برگشته ام .در این عکس که چانه چسبانده ام به سینه ام . چشم چرخانده ام به سمت عکاس. از روی نرده ها پریده ایم به گمانم. موها. مثل خزه چسبیده بهم . چسبیده به علفها .گفت چیز دیگری مهم نیست . ومن هم این را میدانستم . که چیز دیگری مهم نیست .قبل از تاریکی برمیگشتم .قبل از تاریکی این تصویر ..
بوی کاهو بوی سبزی له شده .گوجه ی گرما خورده .می آمد.
میگوید :پلنگه .این اسمی بود که پلنگ پیر داشت ؟
میگویم : به گمانم
۷...
تازه از رختشوی خانه برگشته بودم. تکیدگی اش پیدا بود. خستگی اش . حرفی نمی زد . زنی سالخورده . سالخورده ای زیبا .مادر .در جوار هم بودیم .چهره اش فشرده میشد گاهی. مثل پرتقال چلانده ای.وقتی شعاع نور از سوراخ در تابید و گلهای قالی را روشن کرد هم ، آنجا بود.دنبال چیزی میگشت .پیدا نمیشد . . دوباره می ایستاد . گفت .:در بیار اون کثافتو درار از تنت.ناله میکرد.فردای قیامت...م م م م م م م م م چی جواب بدم به ... مممممممممم...بابات ... ناله بود فقط . درگاه ِخالی . برهنه در یک مستطیل نور بودم . گفت: تمومه ،این بار تمومه کارت .لکه های سفید روی لباسها را بو می کرد .. تکرارمیکرد زیر لب. آبروداریت این بود .این به جای درس و مشقت بود .این بود ،این بود.مکث میکرد در میانه . درآر اون کثافتی رو از تنت درآر. درآرورد از تنم لباسها را با غیض همانطوری که مرد لباسها را جمع میکرد و میریخت توی تشت .مرد رختشوی خانه .حبابی در حال ترکیدن بودم . مرد من . مردی که بوی صابون بدهد تنش مرد من است .به زبان نمی آورم . وخاموشی را همراه خودم میکنم . آن همیشگی را.
مم مم مم مممممممممممم م م م م م م مممممممممممممممم
به پرده ها فکر میکردم .به پنجره های بسته و هوای تازه ای که آن پشت در جریان بود . لای درختها.پیدایش کره بود وحالا توی درگاه می دیدمش .شناسنامه توی دستش بود . واین ثابت میکرد که نسبتی قرار است پیدا کنم با مردی که تمام در گاه را گرفته بود، حالا .
۸...
همه اینو میدونستن .تقریبن همه .خیلیا میگفتن خالاشو آب برده . عده ای هم میگفتن :نه ،خب مگه ممکنه آب خالای یه پلنگو ببره .سفید کنه .نه،مگه ممکنه .اون فقط یه پیر پلنگه . والبته این چیزا براش طبیعیه .بقیه سکوت میکردن همیشه . چون میدونستن حقیقت امر چیه که حقیقت چیزدیگه ای بوده همیشه . که پلنگه نمیره خودشو پاک کنه یا آب بخوره اونم وسط یه رودخونه ی برفی .
نصفه شبا دیده بودنش که از رود خونه رد میشده .میدونستن که می رفته به مار بره اونو ببینه .
_ توچی ؟
_ نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی برای اون افتاد.
نگاهش میکنم، خیره . باورکرده است ، میگوید.
۹...
این یکی را اصلن به خاطر نمی آورم .لبخندش بی معنیست . ژستش هم آبکی ست .انگار مادر صدایش زده باشد : دینو !دینو! و او جواب نداده باشد. قبل از آن در رفته باشد از زیر کاری ،با عجله ،بعد از آن هم ریز ریز خندیده باشد وبعد به یک باره خنده ی کامل زنانه ای کرده باشد جلوی عکاس .
۱۰...
پسر میگوید : چه خوابی ؟
میگویم: خوابی که در ماربره هم دیده بود .
پسر میگوید : دیگه به ماربره نرفت، مگه؟ ندید دیگه اونو، مگه ؟
میگویم : شایع شده بود، همه جا، که برگشته .ولی، هیچ کس اونو ندیده بود . تقریبن هیچ کس .
پسر دوباره میپرسد :چه خوابی دیده بود ؟
میگویم : یه پلنگ فقط خواب مهتابو میبینه وبس . فقط مهتاب ونه چیز دیگه ای .
۱۱...
نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم. به یکباره چشم باز کرده بودم .به یکباره .وندیده بودم . او را.یادم می آید که کل کشیده بودند بقیه ومادر گریه کرده بود . وقت رفتن چادر توری سفید راجابجا کرده بود توی سرم.وبه این بهانه نیشگون گرفته بودم .یعنی که برو .یعنی بمان . یعنی تمام شد دیگر تمام شد .
نمی گشتم پی اش حتی ، دیگر ...روزها اینطور می گذشت در خانه ی نو .
بوی مرد توی رختشوی خانه را نمیداد این مرد .بوی صابون، بوی هزار جور شوینده نمیداد . بوی نم میخواستم .بوی ماندگی .ماندگی دم غروب .
۱۲...
چرخ میخورد توی سرم صدا." اشتباه آمده اید خانوم! اشتباه آمده اید " .رسیده ام جلوی در آهنی باز.
پسر میگوید: رسیدیم ؟
میگویم : نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی براش افتاد.
سرش را به سمت بیدها برمیگرداند .انگارمیگویم هنوز در انتهاست .می دود.
در جامه ی بی هوازی ام
یک درخت رویید
نامش را گذاشتم "تو "
وپرستیدم او را
سوراخ وپوسته پوسته بودم
با این همه هراس
تنها از نور بود آنجا
در سلولهای من زیست میکرد او
در دوایر درختی همزمانم
آن مرد
پیله کرده بود
شبیه کرمی
پیله کرده بود به من
در پیاده روی های طولانی بود او
در بارشهای مدام بود
در خانه های مشرف به رازیانه ها
که چیزی تاریکشان میکرد همیشه
کت وشلوار سرمه ای اش را
به یاد دارم هنوز
رنگ روشن زیر پوستش را
که مثل جوانه ی پیاز پیدا بود
سکوت بی دلیلش را
می دیدم که اوست
همان چیزی
که رازیانه ها را تاریک میکند
هر صبح
او مرده بود در من
وبا تمام تلاشی که داشتم
نمیتوانستم دوام بیاورم دیگر
در خانه ی درختی ام
در جامه ی بی هوازی ام
یک درخت روییده بود
نامش را گذاشته بودم تو
مرده بود درمن
او مرده بود
و این همه ی زندگی ما بود
۱/۱ /۸۸اولین پیام عاشقانه ام به تو... این نبود ... :
در حر کت پیاپی تابیدن روزنه ای باز شده است
به واگن های های خالی ات
فکر می کنم
به گنجایش سریع تو در حالی
که در ختان ازبرابر کوپه می گذرند
و مرا به جا نمی آوری دیگر
برف سریعتر از رد تو می بارد
و در حرکت پیاپی تابیدن
روزنه ای باز شده است
که من روی دوپایم راه میروم هنوز
و خرس نیستم
اگر چه
برف
سوراخهایم را تیره می کند گاهی
طوریکه سریع میشوند رهگذران
وبه ما فکر میکنند
که بارش وسیع تر شده است
در رد پایمان
در ایستگاه قطار اما
فقط می توان دست تکان داد
ویا حرفی به اشتباه زد
تاتو به در خت هایت شبیه تر نباشی
من بر میگردم
که به واگن های خالی ام فکر کنی
وگنجایش مرا
اصلن جدی نگیری
در حرکت آن اتاق
برمی گردم من
دست مالم را برمیدارم از
آن زیر ِ درخت
و برایت دست تکان میدهم
در حرکت این اتاق هم ...
مهر نویس:
زن در نوشتن رها می شود ، فقط
ماهی گیری ِ سرآغاز به زن بر می گردد
در دلایل من مردی وجود دارد
همینطور سنگی
با شیارهای نازک رودخانه ای
در دلایل من چیزی هست
که اصرارزیادی می کند به زیستنش
در مورد خر چنگ ها
چیزی نمی داند هنوز
در مورد شیوه ای که در پیاده روی سلول ها وجود دارد
درمورد سگ ها
که حس بویایی اش را رقیق تر کرده اند
در مواردی که مورچگان
در مواجهه با قطرات من
آشیانه می سازند
وبر پیکره ی ما
شیارهای نازکی برجای می گذارند ، همیشه
چیزی نمی داند
چیزی نمی داند او
در مورد جاندارانی که در آفتاب باقی می مانند
وبه شباهتمان نز دیک تر از قبل می شوند
در مواردی که نمی توانم
دیگر نمی توانم
به پرندگان شکاری ات فکر کنم
به قلاب ماهیگیری ات فکر کنم
به تقریبن ِ تمام مواردی فکر کنم
که در آفتاب بعد از شن ها
فکر مرا بیشتر مشغول می کنی
زیرا زنی ست
با رودهای نازکی از شیار
با قلاب ماهیگیری ام زنی ست
با خانه های کوچکی از شن
ایستاده در پایان یک روز است
وچیزی نمی گوید
چیزی نمی گوید او
خر چنگ ها را به خانه می برد
همینطور شن ها را
ماهیها
و شباهت عجیبش را
به خانه می برد
اندوه حیوانی اش را ،
طوری که انگار
رودخانه ای را در آشپزخانه ای غرق کرده است
طوری که انگار
اصرار زیادی کرده است
اصرار زیادی کرده است به زیستن
و دیگر نمی تواند
دیگر نمی تواند
به چیزی فکر کند .
مهر نوشت اسفند 87
داستان نسبتن بلندی را تمام کردم واسمش را گذاشتم" رد روی پلنگ" و نمی دانم آیا به جز این نامی هم دارد یا نه .نامی که به خودم برگردد اول و بعد به خودش هم ... مثلن" لکه های سفید"...که نامش بوده از اول وحالا نیست دیگر ...قسمتی از آن را با و ُرد کارکردم ...اواخرش را ..بقیه را... دست به قلم شدم . توان دوباره اش را ندارم برای صفحه آرایی و تایپ این کار
زمان های زیادی سکوت کرده ام در زیستگاه خودم در زندگی نا هموارم و بیراهه گفته امدر سرودنم اما آن همیشگی دور از دسترس بوده است همیشه... در من ...چون داغی برپیشانی ام انگار ....کار من داستان نبوده تقریبن ولی شاید باشد . من سالهاست خودم را به عنوان یک شاعر پذیرفته ام .شعر برایم یک ساختار درونی ساخته وخلاصی هم ندارم از آن .به این مسیله پی برده ام و وکاریش هم نمی شود کرد
شاید نباید پی می بردم ...
مهرنوشت بهاره


