تبليغاتX
دیگران
جنبش نوشتاری
 دیگران 6

 

بگو به آنها

در مورد من حقیقت را به آنها بگو

بگو می روم چایی گرم بنوشم با او

بگو توان بوسیدنش را ندارم دیگر

توان شدید دیدنش را ازپشت  آن دریچه

بگو   شاید آخرین  باشد

بگو   شاید اولین باشد

خصومت عاشقانه ات را نشانم بده

به خاطر نمی آورند مرا  حتمن

 بگو در خیابان با من آشنا شده ای 

با کتابهای بسته در بغل

 وچشمهای تیره ی آسیایی ام   

انسان متوسطی هستم  

تشخیص نمی دهند مرا اگر

بگو باد نیستم  

هر چند  لابلای درخت هایت زوزه می کشم

 ماه نبوده ام هرگز

وقصد روشنی برای ماندگاری ام ندارم

پشت این پنجره

دلایل تاخیرم را

چیزهایی را به آنها بگو

که من قصد گفتنشان را ندارم  هرگز

بگو به آنها

زیرا تو اولین بوده ای

به آنها بگو

زیرا تو آخرین بوده ای

زیرا باران می بارید

زیرا دریچه تاریک بود

 من می دویدم

ودریچه تاریک بود

وباران می بارید .

 

زیرا بر دریچه ی تاریک

می بارد هنوزهم

                                                            مهرگان نوشت درست همین لحظه ی خوانش

                                                                               ۲۴ بهمن سال مرگ فروغ

 

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Thu 12 Feb 2009  |
 به بهانه ی سال مرگ فروغ ؛ ای مرز پرگهر!!!!!
                      

 فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن
و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

 

بعد از او خیلی ها آمدند در من ساکن شدند اما قبل از او کسی نبود .فرق او با دیگران برای من این است. جنون در لحظه ام ربط مستقیمی به او داشت .هنوز هم کمی از آن را دست نخورده در خودم دارم . بقیه اماتغییر شکل پیدا کرد.رفت توی قالب خودم .یک جور جنون عادی و هروزه، شاعرانه هم بود .یک جور وسواس عمیق به همه چیز .چیزهایی را نشانم میداد که جرات نداشتم به تنهایی به درونشان نگاه کنم .فروغ اینطور بود برایم. گاهی حتی مثل شبح آزارم می داد و من مجبور میشدم با ادا اطوار  او را از خودم دور کنم .مرا می ترساند هنوز این زن اما دیگر از او نمی ترسم .

مثل بچه گربه ای

 زیر شیروانی خودم  زندگی کرده ام

باخلوص نیتی غیر طبیعی

وبا تلاشی غیر قابل توصیف

  مثل یک سرباز

اما  همیشه   همان فاحشه ای بوده ام

که تو را به عاشقان دیگرش ترجیح داده است  

 که هنوزهم دوست دارد

سر زده بیایی  به خانه  اش

 بدون مهربانی  روزانه

وافراط همیشگی ات  در تکرار هر چیزی

بگویی :چقدرشبیه کرگدن شده ای  امروزدیگران 5                         

یک چیز در مورد فرخزاد هست که نمی توانم درک کنم . و آن هم آخرین نامه ایست که از ایتالیا برای شاپور نوشته است .مثلن خود این نامه به شکلی مرا دچار عجز می کند . خوانده اید حتمن .بخوانید .احساس می کنم هر کسی دریک مر حله از از زندگی اش می تواند با تغییر مکان و زمان این نامه را پست کند برای دیگری .یک نامه ی همه گانی، درست مثل خیلی از شعرهاش .فکر نمیکنم مردم ما شاعری از معاصران را به اندازه ی فروغ خوانده باشند.شعر فروغ یک صافی ست . برای اینکه به خودمان  والبته شعر برسیم باید از آن عبور کرده باشیم.بون او شعر مدرن ایران به هیچ جایی وصل نبود .

نمی توانم در مورد این زن  زیاد حرف بزنم .مرا دچار شکست کرده است .می فهمید واقعن؟ .همزمان مرا به جلو هم می راند و تخریب می کند البته الان وضع کمی بدتر شده چون غیر از او کسان دیگری هم پیدا شده اند در من .رنجم می دهند .یک رنج تک نفره . می فهمید که ؟.پس بهتر است شما چیزی بگویید اینطور نیست؟

نقد تطبيقي اشعار سيلويا پلات و فروغ فرخزاد راهم بخوانید

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Thu 12 Feb 2009  |
 شرکت در انتخابات ؛ وضعیتی که تفکر را سلاخی می کند
آقای صدرا !

         

تاریخ  همیشه جایگاه ضعیف تری برای این تفکر -که می گوید امیدی نیست وباید در انتخابات شرکت کرد تا به زندگی و آرمان های قلابیمان دست بیابیم ،- قائل شده است .و همین تاریخ نشان دهنده ی کنشهای اصیل (تحریم نهادهای مدنی کاذب سسیستم ) از جانب  خود بود ه است .اگر چه در اقلیت قرار می گیرند . اما همین اقلیت تجلی گاه رای شان را در خروش گریز نا پذیر توده مردم  شاهد می شوند(فرجام) .پس چگونه می توانیم این  تناقض برآمده از خود جامعه را حل کنیم ؟.تناقضی که از یک سو رای می دهد و از سوی دیگر عقده های خود را پنهان کرده است  تا به موقع به مصرف برساند .آن هم در یک مشی اپورتونیستی(فرصت طلبانه ) .کسانی که این تضاد را حمل می کنند چیزی جز همین فرصت طلبی و عقده گشایی  در زمان فرجام (انقلاب )نیستند . بهتر نیست در وضعیت های کنونی طرف تحریم را بگیریم و از سویی دیگر با توده هایی که مشروعیت می بخشند هم رای نشویم . که در غیر این صورت دیگر نباید از تفکر دم زد .اگر از جانب شما تفکری باشد .عمل شما به مثابه  بی عملیست  ونتیجه ی حل شدن در وضعیت است .وضعیتی که تفکر را سلاخی می کند اما  در این یکی شدن، شرکت مادر انتخابات را  عمل نشان میدهد (تفکر)

آقای صدرا! ما حرفی نمیزنیم که به نامی خاص محدود شود .به این صورت که تفکراتمان را شخصی

کنیم . پس  نقد تفکر شما نقد تفکر دیگری ست .

                                                                                مهرگان نوشت۲۲ بهمن ۱۳۸۷ 

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Tue 10 Feb 2009  |
  (دیگران 5 )و مرگ نوشت ِ تسلی برای رضا نحوی
 

   نقاشی :سربریده  شده ی مدوسا اثر پیتر پل رابنس 1618

دوست نداری به هم بریزم  اوقاتت  را

تلخ کامی همیشگی ام را دوست نداری                                                                

تصور تو این است

:که شعر چیزی  را عوض نمی کند دیگر

دوست داری همسرم باشی

با توله های  ِ مخملی  ِ یک روز تعطیل      در پارک

ودیگران همشهریان محترم ما باشند

ودیگران رهگذران بی دردسری باشند

که با سرخم کردنی

 از برابر عشق هیولایی ما بگذرند

مدوسا* نیستم عزیزم!

آفرویدت یا ِهرای مقدس*

وهر هیولای فرضی دیگری

 که تا بحال بوده ام

حتی گاهی پیش آمده است

دیگران را با دوستانم اشتباه  بگیرم

مثل بچه گربه ای

 زیر شیروانی خودم  زندگی کرده ام

باخلوص نیتی غیر طبیعی

وبا تلاشی غیر قابل توصیف

  مثل یک سرباز

اما  همیشه   همان فاحشه ای بوده ام

که تو را به عاشقان دیگرش ترجیح داده است  

 که هنوزهم دوست دارد

سر زده بیایی  به خانه  اش

 بدون مهربانی  روزانه

وافراط همیشگی ات  در تکرار هر چیزی

بگویی :چقدرشبیه کرگدن شده ای  امروز

بیایی

پیش از وقوع ودور از انتظار

 بیایی

مثل سنجاقکی دنبال  کنی علفزار مرا

با مقداری بابونه وحوصله ی وحشی تر

 برگردی به شعر

بی نشانه ودلپذیر

گوشه ی تاریکم  بمانی

ومرور  کنی

 مرور  کنی.

 

  هرجا که حس فواره شدن داریم

 وآویزان ماندن از روبرو

سرود  بخوانیم                                                  

 روزنامه را نشانم  بدهی  

آنوقت  قدم زنان  دعا کنیم

دعا  کنیم بمیریم

ب ِ   می   ریم،  ب ِمی ریم ..........در  میادین

میان فواره ها بمیریم

میان آجرها وکاشی ها 

با توله های مخملی

با فاحشه ی دست نخورده ای  در درون مان

بر گردیم

چون فکر می کنم

دلایل زیادی را از دست داده ایم

چون فکر می کنی

هرگز برای مبارزه کرگدن خوبی نبوده ام   .                        

 

                                       مهرگان نوشت آذر ،دی،بهمن وتمام همین۸۷

.

*هرا (Hera) خواهر و همسر زئوس است و بالاترین الهه زن در آسمان بشمار میرود. هرا به عنوان خدای قوانین مقدس خانواده بر كار انسان ها و خدایان نظاره می كند

 

مدوسا (Medusa) به معنی فرمانروا، یکی از موجودات افسانه ای(گورگن) و تنها فناپذیر در بین آنها، او می توانست هر کس که به چشمانش نگاه میکرد را تبدیل به سنگ کند. مدوسا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است

    .........................................................................................................

      

خواستم به رضا نحوی برای مرگ پدرش تسلیت بگویم

 من گفتم:

مرگ چیز دیگریست /شبیه زندگی / که چیز دیگریست (واین یک مهرگان نوشت بود)

چیزی نگفت او

تنها نشست ورنج کشید

                                                            

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Tue 3 Feb 2009  |
 مارگریت دوراس:مطمئنم که راهی جز کمونیسم وجود ندارد.ولی نمی دانم که این راه ما را به کجا می برد
                       اگر تا بحال نخوانده اید حتمن بخوانید

 

دوراس پس از نوشتن گفتا که خراب اولی و ساختن فیلمی به همین نام گفگویی با ژاک ریوت  فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی و ژان ناربونی منتقد ومدرس سینمای آن سالها یعنی ۱۹۶۹  داشته که بخشی از آن را در زیر می خوانید با قسمتی از متن کتاب . فکر میکنم   هم درپیش برد روایت داستانی هم در گفتگو که منجر به رهیافت مخاطب  به درون  شخصیتهاست و هم در نوشتار که سیالیت خود را ازپس راه پرخطر ترجمه حفظ کرده است از شاهکار های تاکنون ادبیات جهان است .این کتاب  شاهکاری ست که منجر به یک انقلاب درونی می شود  همان خرابی مورد نظر نویسنده  خرابی دوراسی. همان شیدایی منجر به تحول اساسی و ادبیات اگر این نباشد هیچ چیز نمی تواند باشد بی گمان .در مورد گفتگو ها هم تا آنجا که توانستم سعی کردم در حد فهم از بحث باشند چون در متن گفتگوی اصلی (ترجمه ی قاسم روبین) حواشی زیادی وجود دارد که از بحث زیر اگر هم خارج نباشد کمک چندانی به آن نمی کنند .نکته ی دیگر در انتخاب این بخش از گفتگو تشابهی ست که من با وضعیت فعلی هم از نظر تئوری وهم از جنبه ی عملی با جامعه ی فعلی ایران می بینم جالب اینجاست که جامعه ی ما با این همه تلفات هنوز کلی راه باید برود تا به جامعه ی اروپایی آن سالها - نه در حوزه ی عمل بازهم-  برسد .(مهرگان نوشت) 


(زن مقابل باریکه راهی منتهی به جنگل می ایستد.مردد است،بعد به سمت ورودی مهمانسرا قدم بر می دارد. 

مرد میگوید:تا سه روز دیگر آلیسا نزد خوانواده اش می ماند .دوسالی هست که با هم ازدواج کرده ایم.سالی یک بار به دیدن خانواده اش می رود .فعلن ده روزی می شود که آنجاست.نمی توانم چهره اش را درست مجسم کنم.

زن برگشته است به مهمانسرا .صدا صدای پای اوست .

اشتین:من با زنهای زیادی زندگی کرده ام .تقریبن همسن وسالیم.در واقع اوقاتم را با زنها گذرانده ام .منتها با هیچ یک از آنها ازدواج نکرده ام،آماده ی مضحکه ی ازدواج هم اگر شده ام همواره با ندای مقاومت درونی توام بوده ،همیشه

ـ وشما... نویسنده اید ؟

اشتین میگوید :در آستانه ی نویسنده شدنم ،می دانید....

ـ لابدهمیشه ،بله....

ـ  بله چطور این حدس را زدید؟

دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد.احتمالن زن حالارسیده است به اتاقش .اشتین دوباره می پرسد:چطور حدس زدید؟

ـ از اصرارتان در پرسیدن ؛سوالهایی که راه به جایی نمی برند

نگاه می کنند به هم ،لبخند می زنند.(صفحه ی ۱۴و۱۵)

گفتگو  :  

ناربونی:آیا واقعن معتقدید که تنها تکاپو وکنکاش فردی ـ درونی  (انقلاب در حیطه ی فرد ؛زندگی خصوصی باتوجه به کاری که در کتاب انجام داده اید  ...گفتا که خراب........)کافیست تا بتوان امیدواری فرهم کرد برای استقرار یک جامعه ی کمونیستی ،یا به نحوی استقرار مبارزه ی اقتصادی......

دوراس: اگر مایل باشید می خواهم اشاره ای بکنم. به خلا موجود در انسان . انسان معاصر همه چیز را از یاد می برد تا بتواند همه چیز را از نو شروع کند.تا از این انسان انسانی نو متولد شود.بعید نیست که بتوان با تامل واحتیاط به شناخت دست .یافت،حتمن .چنین شناختی البته هیچگاه جزمی نخواهد شد  ابدن. راههای رسیدن به مقصد را من نمی دانم.درعرصه ی عمل می شود به مقصد رسید .من می دانم که کمونیسم..... راستی کمونیسم چیست ؟من که نمی دانم.هیچکس نمی داند .مطمینم که چیزی .......به هر حال ،مطمئنم که راهی جز کمونیسم وجود ندارد.ولی نمی دانم که این راه ما را به کجا می برد.   از نظر من شناخت چیزی ست شک برانگیز ودر عین حال خواستنی .منظورم نوع معینی از شناخت است، شناختی خاص ومنحصر به فرد،همان که از پیش مقرر شده ،ولی نه من با قواعد مربوط به شناخت مخالفم، خیلی.

ریوت:حالا گمان نمی کنید که یک چنین نقد شفافی که قطعن در خور مقوله ی شناخت هم هست بتواند نقش فعالی داشته باشد منظورم از فعال نه آن تعبیری ست که ارائه دادید،تعبیرتان از ندانستن ونادانی .... بلکه چیزی عملی تر از ندانستن یا غفلت.....این نظر البته هم جالب است وهم نگران کننده .  ندانستن جاذبه هایی هم دارد ؛ برای من روشن است که مسیر ندانستن به کجا ختم می شود خرابی در واقع مرحله ی اصلی محسوب می شود،یا به گفته ی ژان پی یر فای بزنگاه"خرابی به مثابه ی بزنگاه اصلی تغییر اشکال "در این میان آیا این احتمال میرود که ما هم آسیب ببینیم ؟آن قدر که باعث شود فرو بمانیم .........شما معتقدید که طرد ونفی تنهاراه...

دوراس:مگر از راه دیگری هم می توانیم به این باقیمانده ی بشریت بپیوندیم ؟نقطه ی صفر {دوراس این نقطه ی صفر را در جای دیگری این گونه مطرح میکند که اگر ما بخواهیم به آن جنبش کارگری آرمانی برسیم بایدهمه پشت نیروی کار بایستیم حتی دانشگاهها راهم باید تعطیل کرد همه وهمه باید پشت نیروی کار باستیم.}

 ریوت:آیا آرمانشهر به نظر شما محمل انگیزش نیست ؟جایی مثلن؟میتوان محدوده ای را برای آن مشخص کرد؟

دوراس:  جایی قابل اتکا . وبا اتکا به آن مینویسم.

بله حتمن می دانید دوره ی جوانی .......جوانهای هیپی و این نوجوانها را خوب می شناسم ......پسر خود من یکی از اینهاست. نوعی بیزاری حاکم در برابر شناخت وآگاهی و فرهنگ ؛بیزاری مهار ناپذیر .جوانها اصلن مطالعه نمی کنند  خب ،یک چیز بنیادی در این قضیه نهفته است،جدید هم هست.ژان پیر فای خواهان ویران کردن شناخت است  منتها از چارچوب  ودر درون شناخت.حال آنکه من خواستار این هستم که که خلا را جایگزین شناخت کنم ؛انسان از همه چیز دست کشیده (خراب)

ناربونی:مفهوم" ایجاد خلا " از نظر من می تواند گمراه کننده باشد .....

دوراس:ولی این یک کنش جوانانه است .خودتان که می دانید جوانان ما به این خلا وبه این تهی مشغولند.

ریوت: اگر این کنش به فعل در آید،خب بله ولی قبول دارید که به راستی این خطر هم وجود دارد که این عمل یا این کنش خلا سازی یا چه می دانم تهی انگاری،که بالفعل است وفعلیت هم دارد ،وجهی کاملن منفعل به خود بگیرد.

دوراس :بله معلوم اس که باید این انفعال را طی کنند.،همین حالا هم دارند این مرحله را طی می کنند به نظر من.

ریوت :بله ولی گذر از انفعال هم یک جور فعلیت است .،بازی با کلمات به کنار.....

دوراس:خب در اینجا گمان نمی کنم این طور باشد ،چون جوانها بواقع هیچ کاری نمی کنند.تمام همشان این است که کاری نکنند.خیال عجیبی ست رسیدن به این مرحله شما آیا خودتان می توانید دست به هیچ کاری نزنید.من که بلد نیستم.فقد بزرگی ست این به گمان من.بله خلا می سازند جوانهابله،تمام این رفتارها همین رفتن سراغ مواد مخدربه نظر من ناشی از همین است .و این بهانه نیست .شانه خالی کردن نیست. طریق است .از این بابت مطمئنم ،قبول دارید؟این خلا باوری ،یا ایجاد خلا،جایگزین یا بدیلی نیست برای آن چیزی که در درونشان خراب وویران شده {خرابی یکسره تحمیلی بری از خشونت و خصم وشورش}.هنوز نمی توان پی برد که این خلا از چه سنخی است؛هنوز خیلی زود است.

دوراس:البته اگر اینها سیاسی هم نشوند معرف نیروی سیاسی هستند.قبول ندارید؟

ریوت:میتوان گفت که با توجه به تعدادشان حفره ای سر راه حکومت ایجاد کرده اند،ولی گمان نمی کنم وقفه ای در کار حکومت بوجود آید.

دوراس :درست است ولی دولت رابامشکل مواجه می کنند گیرم نه با کوهی از مشکلات .تا حالا جز این چیز دیگری نبوده ،بوده؟

آیا این قضیه ممکن است چرخ حکومت را از کار بیندازد؟یا به عنوان مثال حکومت آنقدر قوی نیست که بتواند کل این حرکت را مهار کند.محصور کند یا به صورت زایده ای بی حرکت .....

دوراس :ولی اگر گسترش پیدا کند این حرکت مشکلات عجیبی ایجاد می شود؛دنیا با بن بست روبرو می شود.  اگر تمام جوانهای دنیا تصمیم بگیرند دست به هیچ کاری نزنند دنیا با خطر مواجه می شود پس زهی سعادت برای چنین دنیایی ....

ریوت :دست به هیچ کاری نزدن یعنی اعتصاب ، شاید لازم باشد همه اعتصاب کنند،یکپارچه ،اعتصاب واقعی، عمومی....

دوراس:بله دقیقن همین طور است که گفتید.هیچ کاری نکردن یعنی اعتصاب.

ریوت :ولازمه اش این است که این اعتصاب همگانی باشد.

ناربونی :والبته به خوبی می دانیم که کارگران ،در صورت اعتصاب دست به خرابکاری نمی زنندکارخانه ها را اما اشغال می کنند.ابزار تولید را هم حفظ می کنند .

دوراس:بله خب چرخه ی تولید در دست کارگران است .تعیین کننده اینها هستند.از مواضعشان دفاع می کنند.

ناربونی: دقیقن نظر من این است که همه باید چنین باشد ،یعنی تمام آنهایی که به یمن درایتشان در سنجش زمانه آمادگی بیشتری دارند.خواه کارگر ،خواه روشنفکر خصوصن دانشجویان...

ریوت :از ابزار تولیدشان باید دفاع کنند

دوراس:ابزار تولید؟

ریوت:بله لیاقت واستعدادشان ....

دوراس :روشنفکران و دانشجویان الان چه وضعیتی دارند؟وضعیتشان را چطور می شود تبیین کرد .من با تمام نظرات مارکوز موافق نیستم  ولی در این نکته با او هم رای هستم :بنابر تعریف ،آنها بیرون از چرخه ی تولید قرار دارندکاملن بیرون وجدا از همه چیز .نه تامینی دارد و نه پشتوانه ای ،از همه چیز محروم اند .از وضع وموقع مشخص....

ریوت:ولی دانشجو از چرخه ی تولید بیرون نیست به هر حال در چرخه ی دانش وشناخت جایگاهی دارد واین شکلی از تولید است .البته نه مانند تولید کارگری ، ونه در قالب قرینه سازی های مبالغه آمیز .به هر حال آنچه باید به دست آورد ابزار است . واز ابزار باید حفاظت کرد ؛البته حفاظت نه به مفهوم ارتجاعی و شبیه آنچه سردمداران مراکز آموزشی اعمال می کنند.....

ناربونی :وابزار را به نفع خودشان به کار می برند .....

ریوت :بله ونه انهدام ابزار.منظورم این است که کار ارتجاعی را باید برانداخت.یا به قولی خراب کرد. ونه ابزار کار را .

دوراس :این که نهایت مطلوب است در عمل چنین چیزی شدنی نیست .

ناربونی:چرا شدنی نیست؟

ریوت :بله چرا؟

دوراس :توقع من بر این بود که کمیته های عمل می رفتند به کارخانه ها، کارگران هم برای ما سخنرانی کنند .درواقع نقشها باید روال معکوس پیدا می کرد .ضرورتی هم نداشت که به آنها چیزی گفته شود ،یا دیکته شود.البته این رفتن به کارخانه ها و پرداختن به مشکلات کارگری ممکن است یک چیزهایی.چه میدانم مثلن قرابتی با عواقب استالینی داشته باشد...

ناربونی :یا مثلن عامیانگی ...

دوراس:بله یک جور کارگر گرایی متحجرانه ،می دانید که ، بی اندازه هم خطر ناک است .تمام ذوق زده های کم تجربه گرفتار این دام می شوند البته اجتناب نا پذیر است.

ریوت :یک جور ترحم قرن نوزدهمی....

دوراس :حتمن ،بله:یک جور پدر سالاری

ریوت: پدر – کارگر ؛بله وخطر یعنی همین.

دوراس: که بد ترین چیز است.

ناربونی :مشخصن به همین دلیل من با نفی وطرد موافق نیستم نباید به نقطه ی صفر برگشت.چون خطر عمده به  گمان من افتادن در مجرای نوعی آیین است،با دریافتی بیش وکم از انقلاب.

دوراس:درست در نمی یابم که منظورتان از انقلاب چیست.خلا حی وحاضر حضور دارد ،خلا که دیگر آیین و غیره ندارد.

ناربونی :اندیشه ای که شالوده ی انهدام را تشکیل می دهد همان اندیشه ای که اگر موجب برقراری ارتباط بین آدمها بشود...

دوراس:فیزیکی حتی ....

ناربونی :در آن صورت بله  پیامدش انقلاب است.ولی من معتقد نیستم که بگوییم حالا که آدمها رسیده اند به مرحله ی گفتگو وتبادل نظر پس باید هر طور شده  دست به انقلاب زد.چنین کاری به نظر من سر پوش گذاشتن بر مسئله ی اصلی است.ضمنن روابط فردی وذهنی  ِ آدمها را ارتقاء نمی دهد- مسئله ی اصلی از دید من مبارزه ی طبقاتی است .

دوراس :حق با شماست.سوال من این است که آنچه انقلاب را پدید می آورد آیا خود انقلاب است؟وشما انقلاب های دیکته شده را مثلن از جانب یالتا (یا انقلاب 57 در ایران لعنتی خودمان )را انقلاب می دانید یا مثلن شعر را خود شعر پدید می آورد ؟من گمان نمی کنم. نظر من این است که اروپا یکسره در دام انقلاب دروغین گرفتار شده است.،بی آنکه خواستش این باشد .بگذریم .راستی انقلاب را چه کسی وچگونه پدید می آورد ؟(مخاطب عزیز جواب بده) 

 

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Wed 28 Jan 2009  |
 دیگران 4
 

فکر می کردم

با گله های کاهویم     

خرگوش منتشری هستم

در دشتهای روشن خانه

با آن هویچ سالخورده          روی صورتم

فکر می کردم

آدم برفی محترمی خواهم شد

 

به آشپزخانه ی کوچکم فکر می کردم

 

جدی تر هم می شدم گاهی

 

مشغول مزرعه ی خودم

بدون ذره ای تفاهم بودم

 

فکر می کردم

 

احساس شدید ذره شدن

پهلوی پرنده را شکافته است  از پشت

مثل باران های آخر پاییز

 

 که رودخانه از من فرار می کند  

 به این که مثل راه دوباره ی  یک جنگل

.چیزی  فرو رفته است  در طبیعتم.

 

فهمیدم

 که در مجاورت شنهام      

بوی خز طبیعی

بوی کرانه های  گم نشده در دود

بوی ماهی معمولی گرفته ام

 

پی بردم که جزیره ام

که آفتاب روی شیارهایم را می سوزاند هنوز

 

تعادلم را حفظ کردم

به خانه برگشتم

از روی خطوط

با مسیر درختان  زندگی کردم

از روی ردپام    فهمیدم که آدمم

 

جدی ترهم می شوم  گاهی

 فکر می کنم با خودم هستم

برخورد می کنم     با مهاجرتم

از روی اشیاء    حرف می زنم

با گله های  کاهویم

بادسته های بزرگ

 

به خیابان بر می گردم

 

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Sun 25 Jan 2009  |
 دیگران3

امکان شدید تنها شدنم هستی

 وقتی به اعضام فکر می کنم 

چیزی درون زاویه ام هستی

شکل  اول شخص جمع

برگردانی خوب برای امکانات تازه ام

وقتی تمام اوقات    به تو فکر می کنم

مختصات عمومی ام تغییر می کند

به خیابان می ریزد

از جیب هایم        شمارش معکوسی

وقتی به اعضام فکر می کنی

فشارمی آورم به کلماتم      

جوارحم را غمگین می کنم

بی حوصله وغمگین تر   

زاویه ای هست

که درختان    سوراخ کرده اند

در سقف اتاق خواب

 

:به تو فکر می کنم  

به تو فکر می کنم

 به اعضام فشار می آوری

چیزی بگویم

اسم تو را به خاطر نمی آورم

ودیوانه می شود در من

 مختصات شخصی ام:

 

تو یک سرباز جهانی هستی !

تو یک سرباز جهانی هستی !

با قمقمه وپوتینی خون آلو د

در سقف اتاق خواب

 

امکاناتمان وسیع تر شده است

 

بیا به یکدیگر خیانت کنیم

 

بیا به یکدیگر خیانت کنیم

 

حتی همسرم

به مشخصات عمومی من می آید

حتی همسرم

حتی

 به اعضام فشار می آورد

چیزی بگویم

:وقتی به اعضام فکر می کنم

وقتی به اعضام فکر می کنم

 تو      در مشخصات عمومی من        جا نمی شوی

 

                                                                      مهرگان در ۵ مین نوشتار.دی

|+| نوشته شده توسط مهرگان نام آور در Thu 22 Jan 2009  |
 
 
بالا