اگر تا بحال نخوانده اید حتمن بخوانید
دوراس پس از نوشتن گفتا که خراب اولی و ساختن فیلمی به همین نام گفگویی با ژاک ریوت فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی و ژان ناربونی منتقد ومدرس سینمای آن سالها یعنی ۱۹۶۹ داشته که بخشی از آن را در زیر می خوانید با قسمتی از متن کتاب . فکر میکنم هم درپیش برد روایت داستانی هم در گفتگو که منجر به رهیافت مخاطب به درون شخصیتهاست و هم در نوشتار که سیالیت خود را ازپس راه پرخطر ترجمه حفظ کرده است از شاهکار های تاکنون ادبیات جهان است .این کتاب شاهکاری ست که منجر به یک انقلاب درونی می شود همان خرابی مورد نظر نویسنده خرابی دوراسی. همان شیدایی منجر به تحول اساسی و ادبیات اگر این نباشد هیچ چیز نمی تواند باشد بی گمان .در مورد گفتگو ها هم تا آنجا که توانستم سعی کردم در حد فهم از بحث باشند چون در متن گفتگوی اصلی (ترجمه ی قاسم روبین) حواشی زیادی وجود دارد که از بحث زیر اگر هم خارج نباشد کمک چندانی به آن نمی کنند .نکته ی دیگر در انتخاب این بخش از گفتگو تشابهی ست که من با وضعیت فعلی هم از نظر تئوری وهم از جنبه ی عملی با جامعه ی فعلی ایران می بینم جالب اینجاست که جامعه ی ما با این همه تلفات هنوز کلی راه باید برود تا به جامعه ی اروپایی آن سالها - نه در حوزه ی عمل بازهم- برسد .(مهرگان نوشت)

(زن مقابل باریکه راهی منتهی به جنگل می ایستد.مردد است،بعد به سمت ورودی مهمانسرا قدم بر می دارد.
مرد میگوید:تا سه روز دیگر آلیسا نزد خوانواده اش می ماند .دوسالی هست که با هم ازدواج کرده ایم.سالی یک بار به دیدن خانواده اش می رود .فعلن ده روزی می شود که آنجاست.نمی توانم چهره اش را درست مجسم کنم.
زن برگشته است به مهمانسرا .صدا صدای پای اوست .
اشتین:من با زنهای زیادی زندگی کرده ام .تقریبن همسن وسالیم.در واقع اوقاتم را با زنها گذرانده ام .منتها با هیچ یک از آنها ازدواج نکرده ام،آماده ی مضحکه ی ازدواج هم اگر شده ام همواره با ندای مقاومت درونی توام بوده ،همیشه
ـ وشما... نویسنده اید ؟
اشتین میگوید :در آستانه ی نویسنده شدنم ،می دانید....
ـ لابدهمیشه ،بله....
ـ بله چطور این حدس را زدید؟
دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد.احتمالن زن حالارسیده است به اتاقش .اشتین دوباره می پرسد:چطور حدس زدید؟
ـ از اصرارتان در پرسیدن ؛سوالهایی که راه به جایی نمی برند
نگاه می کنند به هم ،لبخند می زنند.(صفحه ی ۱۴و۱۵)
گفتگو :
ناربونی:آیا واقعن معتقدید که تنها تکاپو وکنکاش فردی ـ درونی (انقلاب در حیطه ی فرد ؛زندگی خصوصی باتوجه به کاری که در کتاب انجام داده اید ...گفتا که خراب........)کافیست تا بتوان امیدواری فرهم کرد برای استقرار یک جامعه ی کمونیستی ،یا به نحوی استقرار مبارزه ی اقتصادی......
دوراس: اگر مایل باشید می خواهم اشاره ای بکنم. به خلا موجود در انسان . انسان معاصر همه چیز را از یاد می برد تا بتواند همه چیز را از نو شروع کند.تا از این انسان انسانی نو متولد شود.بعید نیست که بتوان با تامل واحتیاط به شناخت دست .یافت،حتمن .چنین شناختی البته هیچگاه جزمی نخواهد شد ابدن. راههای رسیدن به مقصد را من نمی دانم.درعرصه ی عمل می شود به مقصد رسید .من می دانم که کمونیسم..... راستی کمونیسم چیست ؟من که نمی دانم.هیچکس نمی داند .مطمینم که چیزی .......به هر حال ،مطمئنم که راهی جز کمونیسم وجود ندارد.ولی نمی دانم که این راه ما را به کجا می برد. از نظر من شناخت چیزی ست شک برانگیز ودر عین حال خواستنی .منظورم نوع معینی از شناخت است، شناختی خاص ومنحصر به فرد،همان که از پیش مقرر شده ،ولی نه من با قواعد مربوط به شناخت مخالفم، خیلی.
ریوت:حالا گمان نمی کنید که یک چنین نقد شفافی که قطعن در خور مقوله ی شناخت هم هست بتواند نقش فعالی داشته باشد منظورم از فعال نه آن تعبیری ست که ارائه دادید،تعبیرتان از ندانستن ونادانی .... بلکه چیزی عملی تر از ندانستن یا غفلت.....این نظر البته هم جالب است وهم نگران کننده . ندانستن جاذبه هایی هم دارد ؛ برای من روشن است که مسیر ندانستن به کجا ختم می شود خرابی در واقع مرحله ی اصلی محسوب می شود،یا به گفته ی ژان پی یر فای بزنگاه"خرابی به مثابه ی بزنگاه اصلی تغییر اشکال "در این میان آیا این احتمال میرود که ما هم آسیب ببینیم ؟آن قدر که باعث شود فرو بمانیم .........شما معتقدید که طرد ونفی تنهاراه...
دوراس:مگر از راه دیگری هم می توانیم به این باقیمانده ی بشریت بپیوندیم ؟نقطه ی صفر {دوراس این نقطه ی صفر را در جای دیگری این گونه مطرح میکند که اگر ما بخواهیم به آن جنبش کارگری آرمانی برسیم بایدهمه پشت نیروی کار بایستیم حتی دانشگاهها راهم باید تعطیل کرد همه وهمه باید پشت نیروی کار باستیم.}
ریوت:آیا آرمانشهر به نظر شما محمل انگیزش نیست ؟جایی مثلن؟میتوان محدوده ای را برای آن مشخص کرد؟
دوراس: جایی قابل اتکا . وبا اتکا به آن مینویسم.
بله حتمن می دانید دوره ی جوانی .......جوانهای هیپی و این نوجوانها را خوب می شناسم ......پسر خود من یکی از اینهاست. نوعی بیزاری حاکم در برابر شناخت وآگاهی و فرهنگ ؛بیزاری مهار ناپذیر .جوانها اصلن مطالعه نمی کنند خب ،یک چیز بنیادی در این قضیه نهفته است،جدید هم هست.ژان پیر فای خواهان ویران کردن شناخت است منتها از چارچوب ودر درون شناخت.حال آنکه من خواستار این هستم که که خلا را جایگزین شناخت کنم ؛انسان از همه چیز دست کشیده (خراب)
ناربونی:مفهوم" ایجاد خلا " از نظر من می تواند گمراه کننده باشد .....
دوراس:ولی این یک کنش جوانانه است .خودتان که می دانید جوانان ما به این خلا وبه این تهی مشغولند.
ریوت: اگر این کنش به فعل در آید،خب بله ولی قبول دارید که به راستی این خطر هم وجود دارد که این عمل یا این کنش خلا سازی یا چه می دانم تهی انگاری،که بالفعل است وفعلیت هم دارد ،وجهی کاملن منفعل به خود بگیرد.
دوراس :بله معلوم اس که باید این انفعال را طی کنند.،همین حالا هم دارند این مرحله را طی می کنند به نظر من.
ریوت :بله ولی گذر از انفعال هم یک جور فعلیت است .،بازی با کلمات به کنار.....
دوراس:خب در اینجا گمان نمی کنم این طور باشد ،چون جوانها بواقع هیچ کاری نمی کنند.تمام همشان این است که کاری نکنند.خیال عجیبی ست رسیدن به این مرحله شما آیا خودتان می توانید دست به هیچ کاری نزنید.من که بلد نیستم.فقد بزرگی ست این به گمان من.بله خلا می سازند جوانهابله،تمام این رفتارها همین رفتن سراغ مواد مخدربه نظر من ناشی از همین است .و این بهانه نیست .شانه خالی کردن نیست. طریق است .از این بابت مطمئنم ،قبول دارید؟این خلا باوری ،یا ایجاد خلا،جایگزین یا بدیلی نیست برای آن چیزی که در درونشان خراب وویران شده {خرابی یکسره تحمیلی بری از خشونت و خصم وشورش}.هنوز نمی توان پی برد که این خلا از چه سنخی است؛هنوز خیلی زود است.
دوراس:البته اگر اینها سیاسی هم نشوند معرف نیروی سیاسی هستند.قبول ندارید؟
ریوت:میتوان گفت که با توجه به تعدادشان حفره ای سر راه حکومت ایجاد کرده اند،ولی گمان نمی کنم وقفه ای در کار حکومت بوجود آید.
دوراس :درست است ولی دولت رابامشکل مواجه می کنند گیرم نه با کوهی از مشکلات .تا حالا جز این چیز دیگری نبوده ،بوده؟
آیا این قضیه ممکن است چرخ حکومت را از کار بیندازد؟یا به عنوان مثال حکومت آنقدر قوی نیست که بتواند کل این حرکت را مهار کند.محصور کند یا به صورت زایده ای بی حرکت .....
دوراس :ولی اگر گسترش پیدا کند این حرکت مشکلات عجیبی ایجاد می شود؛دنیا با بن بست روبرو می شود. اگر تمام جوانهای دنیا تصمیم بگیرند دست به هیچ کاری نزنند دنیا با خطر مواجه می شود پس زهی سعادت برای چنین دنیایی ....
ریوت :دست به هیچ کاری نزدن یعنی اعتصاب ، شاید لازم باشد همه اعتصاب کنند،یکپارچه ،اعتصاب واقعی، عمومی....
دوراس:بله دقیقن همین طور است که گفتید.هیچ کاری نکردن یعنی اعتصاب.
ریوت :ولازمه اش این است که این اعتصاب همگانی باشد.
ناربونی :والبته به خوبی می دانیم که کارگران ،در صورت اعتصاب دست به خرابکاری نمی زنندکارخانه ها را اما اشغال می کنند.ابزار تولید را هم حفظ می کنند .
دوراس:بله خب چرخه ی تولید در دست کارگران است .تعیین کننده اینها هستند.از مواضعشان دفاع می کنند.
ناربونی: دقیقن نظر من این است که همه باید چنین باشد ،یعنی تمام آنهایی که به یمن درایتشان در سنجش زمانه آمادگی بیشتری دارند.خواه کارگر ،خواه روشنفکر خصوصن دانشجویان...
ریوت :از ابزار تولیدشان باید دفاع کنند
دوراس:ابزار تولید؟
ریوت:بله لیاقت واستعدادشان ....
دوراس :روشنفکران و دانشجویان الان چه وضعیتی دارند؟وضعیتشان را چطور می شود تبیین کرد .من با تمام نظرات مارکوز موافق نیستم ولی در این نکته با او هم رای هستم :بنابر تعریف ،آنها بیرون از چرخه ی تولید قرار دارندکاملن بیرون وجدا از همه چیز .نه تامینی دارد و نه پشتوانه ای ،از همه چیز محروم اند .از وضع وموقع مشخص....
ریوت:ولی دانشجو از چرخه ی تولید بیرون نیست به هر حال در چرخه ی دانش وشناخت جایگاهی دارد واین شکلی از تولید است .البته نه مانند تولید کارگری ، ونه در قالب قرینه سازی های مبالغه آمیز .به هر حال آنچه باید به دست آورد ابزار است . واز ابزار باید حفاظت کرد ؛البته حفاظت نه به مفهوم ارتجاعی و شبیه آنچه سردمداران مراکز آموزشی اعمال می کنند.....
ناربونی :وابزار را به نفع خودشان به کار می برند .....
ریوت :بله ونه انهدام ابزار.منظورم این است که کار ارتجاعی را باید برانداخت.یا به قولی خراب کرد. ونه ابزار کار را .
دوراس :این که نهایت مطلوب است در عمل چنین چیزی شدنی نیست .
ناربونی:چرا شدنی نیست؟
ریوت :بله چرا؟
دوراس :توقع من بر این بود که کمیته های عمل می رفتند به کارخانه ها، کارگران هم برای ما سخنرانی کنند .درواقع نقشها باید روال معکوس پیدا می کرد .ضرورتی هم نداشت که به آنها چیزی گفته شود ،یا دیکته شود.البته این رفتن به کارخانه ها و پرداختن به مشکلات کارگری ممکن است یک چیزهایی.چه میدانم مثلن قرابتی با عواقب استالینی داشته باشد...
ناربونی :یا مثلن عامیانگی ...
دوراس:بله یک جور کارگر گرایی متحجرانه ،می دانید که ، بی اندازه هم خطر ناک است .تمام ذوق زده های کم تجربه گرفتار این دام می شوند البته اجتناب نا پذیر است.
ریوت :یک جور ترحم قرن نوزدهمی....
دوراس :حتمن ،بله:یک جور پدر سالاری
ریوت: پدر – کارگر ؛بله وخطر یعنی همین.
دوراس: که بد ترین چیز است.
ناربونی :مشخصن به همین دلیل من با نفی وطرد موافق نیستم نباید به نقطه ی صفر برگشت.چون خطر عمده به گمان من افتادن در مجرای نوعی آیین است،با دریافتی بیش وکم از انقلاب.
دوراس:درست در نمی یابم که منظورتان از انقلاب چیست.خلا حی وحاضر حضور دارد ،خلا که دیگر آیین و غیره ندارد.
ناربونی :اندیشه ای که شالوده ی انهدام را تشکیل می دهد همان اندیشه ای که اگر موجب برقراری ارتباط بین آدمها بشود...
دوراس:فیزیکی حتی ....
ناربونی :در آن صورت بله پیامدش انقلاب است.ولی من معتقد نیستم که بگوییم حالا که آدمها رسیده اند به مرحله ی گفتگو وتبادل نظر پس باید هر طور شده دست به انقلاب زد.چنین کاری به نظر من سر پوش گذاشتن بر مسئله ی اصلی است.ضمنن روابط فردی وذهنی ِ آدمها را ارتقاء نمی دهد- مسئله ی اصلی از دید من مبارزه ی طبقاتی است .
دوراس :حق با شماست.سوال من این است که آنچه انقلاب را پدید می آورد آیا خود انقلاب است؟وشما انقلاب های دیکته شده را مثلن از جانب یالتا (یا انقلاب 57 در ایران لعنتی خودمان )را انقلاب می دانید یا مثلن شعر را خود شعر پدید می آورد ؟من گمان نمی کنم. نظر من این است که اروپا یکسره در دام انقلاب دروغین گرفتار شده است.،بی آنکه خواستش این باشد .بگذریم .راستی انقلاب را چه کسی وچگونه پدید می آورد ؟(مخاطب عزیز جواب بده)